آسمان کوچک بچگی

اگه با خدا گل یا پوچ بازی کنی همیشه برنده ای : چون هر دو دستش پره

سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1390

محرم۱۳۹۰- خانه کشتی شهدای هفت تیر *هئیت الرضا*






پنجشنبه 30 تیر ماه سال 1390

گیرم پدر تو بوده فاضل  از فضل پدر تو را چه حاصل

روزی پدری پر از فضائل

رفت از بر خاندان جاهل

از مدرسه کودکش می آمد

برخورد به لاتی از رذائل

گفتش که پس از پدر تو باشی

بر مرتبه اش ز خلق نائل

بردش پس آنچه هست روشن

کردش ز جهان و خلق غافل

آمد پسرک به مادرش گفت

امروز منم مراد کامل

خندید به طفل و گفت مادر

باید که کنی ز بر رسائل

هم بعد بلوغ با نمازت

همواره بکوش در نوافل

هم آنچه پدر شناخت بشناس

حل کن تو جدید در مسائل

از کبر و غرور طفل گفتا

هستند به من که خلق قائل

آنروز گذشت و روزگاری

گشت آن پسرک بزرگ و عاقل

با نام پدر همیشه می رفت

در مجلس شاه و بزم و محفل

روزی ز قضای روزگاران

افتاد میان خلق مشکل

آمد به میان و حکم فرمود

بی منطق و مدرک و دلائل

در بهت فتاده بود خلقی

ناگاه زبان گشود فاعل

گفتا که مرا اگر شناسی

گفتم به میان آن جداول

گیرم پدر تو بوده فاضل

از فضل پدر تو را چه حاصل


جمعه 13 اسفند ماه سال 1389

توکلت علی الحیدر

تمام آیه قرآن همین است

به قرآن حرف یزدان این چنین است

به کوری دو چشم اهل سنت

فقط حید امیرالمومنین است

شنیدم از لب ساغر

شنیدم از سر منبر

که گفتند بهر سر مستی

 توکلت علی الحیدر

بگو الله اکبر جونم قربون حیدر

عبادت بی ولایت حقه بازیست

اساس مسجدش بت خانه سازیس

چرا سنی نمیخواهد بداند

وضوی بی ولایت آب بازیست

اگر گردد جدا این سر

از این جسم و از این پیکر

بگویم مرد و مردانه

 توکلت علی الحیدر

بگو الله اکبر جونم قربون حیدر

در دنیا زدم دنیا علی بود

به عقبا سر زدم عقبا علی بود

به مسجد رفتم از بهر عبادت

بنا و بانی و بنا علی بود

بنازم باغبان و باغ گل را

بنازم مصطفی ختم رسل را

بنازم بو تراب و بو الحسن را

علی مرتضای بت شکن را

علی چون مجتبی فرزند دارد

چون زینب دختری دلبند دارد

علی یک باغ گل از یاس دارد

علی بعد از حسین عباس دارد


جمعه 13 اسفند ماه سال 1389

رفیق من سنگ صبور غمهام

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندیو راه چاره نیست
اگر که هیچ کس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشید
زندگیتان سرشار از عشق و امید


جمعه 13 اسفند ماه سال 1389

باور نکن تنهایی ات را

باور نکن تنهایی ات را
من در تو پنهانم، تو در من
از من به من نزدیکتر، تو
از تو به تو نزدیکتر، من
باور نکن تنهایی ات را
تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه، یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل

   
شنبه 7 اسفند ماه سال 1389

خدایا

خدایا,آه ای خدایم
صدایت می زنم بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد کس غم مرگ صدارا
به بغض در نفس پیچیده سوگند
به گلهای به خون غلطیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
که داغ نوجوانش دیده سوگند
خدایا, حادثه در انتظار است
به هر سو باد وحشی در گذار است
به فکر قتل عام لاله ها باش
که خواب گل به گل کابوس خار است
خدایم,خدایم ای خدایم
ای پناه لحظه هایم
صدایت می زنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان مگردان
الهی کیفرم را می پذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن که با نا حق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم

جمعه 29 بهمن ماه سال 1389

شهر ویران

روزگاری شهر ما ویران نبود
دین فروشی اینقدر ارزان نبود
نغمه مطرب دوای جان نبود
هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود
دختران را بی حجابی ننگ بود
رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود
مرجعیت مظهر تکریم بود
حکم او را عالمی تسلیم بود
اینک اما
پشت پا بر دین زدن آزادگی ست
حرف حق گفتن عقب افتادگی ست

 

چهارشنبه 27 بهمن ماه سال 1389

راه راست

کل خلایق به نظر راستند جمله همه بی غش و بی کاستند
در نظرم هر یکی بس ساده اند تابع خالق همگان خاضع اند
کل خلایق همگان پاک پاک عازم جنت همه ما بعد خاک
مات شدم این همه پستی ز چیست این همه زشتی ز که امد به زیست
  این همه فقر از که بیامد وجود کیست که آرد به خدا پس سجود 
  جمله ما تابع قرآن پاک پس ز که آید بعمل روی خاک 
از عمل ما شده این حال روز هر یکی در رنج و عذابیم و سوز
  رفته ز کف خلد برین در قبل طاعت رب زآنکه نیامد عمل 
جمله به هم جور وستم کرده ایم دار دگر هر یک ما برده ایم
  آدمیان دوزخ و جنت به پاست جنتی ان شد که رود راه راست

چهارشنبه 27 بهمن ماه سال 1389

نیایش

خدایا,آه ای خدایم
صدایت می زنم بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد کس غم مرگ صدارا
به بغض در نفس پیچیده سوگند
به گلهای به خون غلطیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
که داغ نوجوانش دیده سوگند
خدایا, حادثه در انتظار است
به هر سو باد وحشی در گذار است
به فکر قتل عام لاله ها باش
که خواب گل به گل کابوس خار است
خدایم,خدایم ای خدایم
ای پناه لحظه هایم
صدایت می زنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان مگردان
الهی کیفرم را می پذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن که با نا حق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم...

جمعه 24 دی ماه سال 1389

حاج آقا ; انجلیا جولی خوشگلتره یا حوریای بهشتی؟

در مسجد همه نشسته بودند و ملا به منبر رفته بود و از شهادت و کربلا و بهشت و حوریان بهشتی سخن میگفت که بچه ی کچل پرسید:

بچه:امام حسین قویتر بود یا بروس لی

ملا:معلومه امام حسین ! بروس لی کیه؟

بچه:بروس لی یک آدم خفن بود که خیلی کارته باز بود بعدش مسلمون شد و اسمشو گذاشت محمدعلی کلی

ملا که کمی گیج شده بود به سخنرانیش ادامه داد و برای گرم کردن مجلس شروع کرد از بهشت و حوریان بهشتی صحبت کردن. از دهن همه مردان آب راه افتاده بود که دوباره پسر بچه پرسید

بچه:حاج آقا انجلیا جولی خوشگلتره یا حوریای بهشتی؟

ملا:خوب معلومه حوریا

بچه:حالا اگه یکی شهید شد و رفت بهشت و حوری نخواست عوضش انجلیا جولی خواست تکلیفش چیه؟

ملا:این انجلینا کدوم خریه بچه؟‌ اصلا صاحب این توله کیه؟

ملا که دید بچه بی صاحبه با خیال اینکه ازش ذهرچشم گرفته و دیگه تا آخر مجلس حرفی نمیزنه به سخنان خود ادامه داد و گفت “بله کجا بودیم”

بچه : در اونجا بودیم که اگه یکی حوری نخواست انجلینا خواست چی؟

ملا می خواست یک چند تا فحش آب دار بده به بچهه و از منبر بیاد پایین گوششو بگیره پرتش کنه بیرون که از ته مجلس غلامحسین پشمی گفت :خوب راست میگه بچه حالا ما حوری نخوایم جنفیر لوپز بخوایم باید کیو ببینیم

حسن نونوا: من جسیکا البا میخوام

فراش مسجد هم گفت: حالا که اینطور شد منم نیکول کیدمن رو میخوام

عباس اقای قصاب: غلط کردی نیکول کیدمن ماله حاجیته!

در همین حال یک صدای آشنا از قسمت خواهران بلند شد و گفت: منم بردپیتو میخوام

ملا باخودش گفت چقدر صداهه براش آشناست که یهو یادش اومد این صدای قمر خانم زنشه!

با عصبانیت داد زد”تو گوه خوردی زنیکه خر”

یهو مسجد ساکت شد و همه فکر کردن ملا با عباس قصاب بوده چون قسمت “زنیکه خر” رو ملا تو دلش گفته بود

از همه بد تر عباس قصابم این فکرو کرده بود. آخرین فحشی که عباس قصاب شنیده بود ” بی فرهنگ “بود که بر میگشت به

پنج سال پیش . عباس آقا هم بعلت کتک زدن یارو تا سر حد مرگ به سه سال حبس محکوم شده بود .عباس قصاب داشت آستیناشو بالا میزد و میرفت طرف ملا تا یقه ملا رو بگیره. ملا هم از ترس شلوارش مرطوب شده بود و وضوش هم باطل .تند تند ذکر میفرستاد تا یه فرجی بشه و به خیر بگذره. بچه تخص هم در حالکه برای ملا داشت شکلک درمیاورد نعلینای ملا رو پوشید و فرار کرد.

جمعه 24 دی ماه سال 1389

مدرک گرایی

پیامک زد شبی لیلی به مجنون

که هر وقت آمدی از خانه بیرون

بیاور مدرک تحصیلی ات را

گواهی نامه ی پی اچ دی ات را

پدر باید ببیند دکترایت

زمانه بد شده جانم فدایت

دعا کن ...

دعا کن مدرکت جعلی نباشد

زدانشگاه هاوایی نباشد

وگرنه وای بر احوالت ای مرد

که بابایم بگیرد حالت ای مرد

چو مجنون این پیامک خواند وارفت

به سوی دشت و صحرا کله پا رفت

اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی

که می خواهم تورا قد تریلی

دلم در دام عشقت بی قرار است

ولیکن مدرکم بی اعتبار است

شده از فاکسفورد این دکترا فاکس

مقصر است در این ماجرا فاکس

چه سنگین است بار این جدایی

امان از دست این مدرک گرایی

سه شنبه 14 دی ماه سال 1389

شما یادتون میاد؟؟؟




دوشنبه 13 دی ماه سال 1389

خاطرات کودکی

بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درس های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پندآموز روباه وخروس
روبه مکارو دزد وچاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
باوجود سوزو سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
همکلاسی های درد ورنج وکار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود وتفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد ان آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام وهم یادت بخیر
یاد درس آب وبابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن


دوشنبه 13 دی ماه سال 1389

ایران زمین

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم


پنجشنبه 9 دی ماه سال 1389

مداحی از حاج عبدالرضا هلالی

سلام به همه دوستان خوب

قصد دارم در چندین پست مداحی  حاج عبدالرضا هلالی را براتون جهت دانلود بزارم.


منتظر نظرات خوبتون هستم. لازم بذکره که مداحی سال 89 که در خانه کشتی شهدای هفت تیر برگزار شده بود در پستهای بعدی گذاشته میشه.


مداحی  آقامون دلبره


محرم 88 - فرهنگسرای بهمن : تو رو خدا آقا    بی تو چشمامون دریا نیست


فاطمیه 89 

پنجشنبه 9 دی ماه سال 1389

آمدی جانم به قربانت

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

پنجشنبه 2 دی ماه سال 1389

نظر سنجی

آورده اند در روزگاران قدیم که نه کشاورزی بود که بر روی زمین کارکند و نه ابر و باد ومه خورشیده فلک که دست به دست هم دهند به مهر  ونه خودکفائی در تولید گندم و نه این همه نانوائی وضع به مراتب خیلی بهتر از اینها بود.

چرا؟؟ چون هرچی بود ونبود لااقل معلوم بود که چی به چی بود و کی به کی بود و هدفمندی یارانه خدائیش نبود

یادم میاد وقتی تلویزیون کارتون و فیلمهای خارجی نشون میداد که مردمانشون نون دونه ای می خرن و میوه رو تک به تک و به قول بچه ها هندونه رو یک قاچ می خریدند ما تو این فکر بودیم که خدا رو صد هزار بار شکرکه ما توی این مملکت اینقدر داریم و به شکر خدا هست و که مردمش سیر میوه می خرندند و دغدغه خرید نان ندارند.

روزها به سرعت به ماهها و سالها گذشت و گذشت که نمیدونم چی شد که اینطوری شد و قرار شد به اسم یک جراحی بزرگ اقتصادی با وجود خودکفائی در تولید گندم نون لواش در این مملکت بشه 1000ریال.

یادم میاد قدیم ندیما میگفتم که یک لقمه نون وپنیر هست یا اینکه یک تیکه نون رو میزنیم تو کاسه آب میخوریم،خبر نداشتن که اون نون وآب خالی الان داره میشه قیمت .....

واقعاً جای فکر داره برای یک دقیقه نه کمتر و نه بیشتر که چی ، برای چی ، چی شد که اینطوری شد.این یه جور نظر سنجی .

بی قصد و غرض ، بی بغض وکینه هرکی نظرش رو بگه تا ببینیم که آیا از ماست که برماست یا .....

جمعه 12 آذر ماه سال 1389

محرم

سلام به همه دوستان خوبم

با توجه به فرا رسیدن ماه محرم مثل همیشه در خدمتتون نیستم و یه جورائی وبلاگ نیمه تعطیله.

قرارمون هئیت الرضا 

اینم آدرس سایتشه - آدرس هئیت هم تو سایت هست

http://www.behesht.info

 

جمعه 12 آذر ماه سال 1389

سیب

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

دخترک خندید و پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
"او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
"مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت.

چهارشنبه 10 آذر ماه سال 1389

اولین شعر خودمه

الا ای دل که می بینم به زاری

تو را هیچ وقت نبوده روی یاری

تو را آرام و و با حجب آفریدند

چرا اینقدر تپش در سینه داری؟!

نمیدانم چرا وقت یه صحبت

زبانم ،این دلم ندارد سر سازگاری

نمیدانم چرا شرمنده هستم

نمیدانم چرا بی شانس هستم

ولی دانم که تو این روزگارا

دلی با عشق پی یک یار بستم

همیشه یار خوب با ما وفا هست

همیشه قصه هایش بی ریا هست

زنم بر سیم آخر من می گویم

همیشه هستم با او تا جهان هست

 

 

   1      2      3      4      5      6    صفحه بعدی